تولد بابا محسن
تولد امسال بابا محسن در کنار جمعی از دوستان خوبمون برپا شد .
از قبل دلم میخواست بابایی رو سوپرایز کنم اما چون اونروز آزمون دکترا داشت و عصر هم میخواست بره افتتاحیه یه گالری نقاشی، ترسیدم نتونم از پسش بر بیام و یه وقت مهمونا بیان و بابا محسن نباشه یا یه وقت از خستگی زیاد فعالیت های روز بهش خوش نگذره.
خلاصه از چند روز قبل کارامو کردم و البته از کمک های عمه جونت که مثل همیشه کلی کمک حالم بود در اینجا یه تشکر ویژه میکنم.
خدا رو شکر برای روز مهمونی کاری نداشتم و چون خسته نبودم کلی بهم خوش گذشت.

و چون هر سه تا خانواده مهمون ما یه کوچولو اندازه شما داشتند من مطمئنم که کلی هم به شما خوش گذشته.
البته بگم که کلی هم عاشق دست زدن و شلوغ کاری هستی.
تو این تولد محسن جونم شمع بیست و هشت سالگیش رو فوت کرد و یه سال به عمر و نجربه اش اضافه شد.
از اینجا به بعد برای بابایی، با اجازه ارغوان خانم
محسن عزیزم از خدا میخوام که سال های سال با دل خوش و تن سالم شمع های تولدت رو یکی پس از دیکری فوت کنی و به تمام آرزوهای قشنگت برسی.
و از خدا بی نهایت سپاسگذارم که تو رو به من داد اگر بگم تو نیمه گمشده منی دروغه، می دونی چرا ؟؟؟
چون تو خود منی. تو همه زندگیمی



اینجا شما داشتی به آرتادخت غذا میدادی، آرتا هم سرشو تکون میداد میگفت به به
اخرشم قاشق رو انقدر کردی تو حلقش که طفلی زد زیر گریه


تولد بابا محسن
